خرید بک لینک
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 21:31

مهدیه لطیفی و بهنام شوشتری هر دو وبلاگ نویسان خوبی بودند که سالهاست نمینویسند. هر از چندگاهی به وبلاگهایشان سر میزنم و اخرین پست دُرد را نوشته پنج سال پیش و نوستالژی سالها بعد را نوشته دو سال پیش. و این غمگینم میکند. من آن روزها با نوشته هایشان زندگی کرده ام و حالا نبودنشان غمگینم میکند. این روزها همه چیز غمگینم میکند، به خصوص گذشته. گذشته دور و نزدیک.

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 21:31

حالا حال قاصدکها را میفهمم، که چه عاشقاند و بی پروا و رها. چه عاشقاند به بادِ رهگذر، که میرقصند به سازش؛ تا انتهایی نامعلوم.

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 21:31

تموم شد..

حالا دیگه باید بشینم دستاشو فراموش کنم.

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 21:31

اینجا مال من. اینجا حالا مال من که دیگر به هیچ کجای دیگر تعلقی ندارم.

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 21:31

بهم گفت این روزا بهترین روزای عمرتن. چرا کنار کسی که انقدر دوستت داره خوش نمیگذرونی؟ به خودم اومدم. فهمیدم چقدر اشتباه رفتم مسیر رو. چقدر بهای الکی دادم به آدمایی که نباید. چقدر یادم نمونده بود کی توی بدترین روزا منو نجات داد. کی بدحالی منو تحمل کرد.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 21:31

یه بار برای همیشه و تا ابد رهات کردم. که برم دنبال زندگیم. که بری دنبال زندگیت. که سهم غیر من باشی. و همین جا گفتن ازت، نوشتن ازت، هر حسی که ازت مونده رو تموم میکنم.

به قول خودت آدما خودشون انتخاب میکنن به دوست داشتن کی ادامه بدن.

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 21:31

به رسم هر سال باید بنویسم ولی نمینویسم.

امسال آدم خوبی نبودم. دنبال خوشیهای موقت بودم که غمها و دردای عمیقی به جا گذاشت برای من و بقیه. از خودم و دنیا دورتر شدم.

فقط لحظه هایی که حس کردم خوشحالم حتی کوتاه رو مینویسم:

نگاه کردن به ستاره های آسمون از سقف ماشین.

راه پله های دانشکده.

بقیهشون رو یادم نمیاد اگه بودن :)

همین.

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 21:31

دیگر حساب نمیکنم چند روز گذشته. چه فرقی دارد؟ روزها بیشتر از همیشه کش میآیند و عقربه های ساعت قدیمی خانهمان، شبیه آخرین سربازان شکست خورده یک ارتش، پایشان را روی زمین میکشند و راه میروند. احساس ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: دوشنبه 26 خرداد 1399 ساعت: 2:48

میگفت: بیا یه جور دیگه بهش نگاه کنیم. یه جوری که دلت نشکنه.

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: دوشنبه 26 خرداد 1399 ساعت: 2:48

صد و خورده ای روز از قرنطینه گذشته. دلتنگ شدم. احساسات کمرنگ و پررنگ شدند. عاشق شدم. شک کردم. دور شدم و نزدیک. دوره های افسردگی داشتم. نگران شدم و نگران ام شدند. بی دلیل سرِ ناهار زیر گریه زده بودم. بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: دوشنبه 26 خرداد 1399 ساعت: 2:48

مرد-(حرفهایش تمام شده. مضطرب ایستاده. کتش را روی دست هایش جابجا میکند.) زن-حالا برگشتی که چی بشه؟ (صدایش بلندتر میشود) آدمی که رفته، رفته. همینقدر ساده. تو کجا بودی (بغض، صدایش را میلرزاند) اون شبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: سه شنبه 16 ارديبهشت 1399 ساعت: 18:00

چایی شیرین میخوام و پنیر یا مربا و کره و برنامه ۹ صبح خاله شادونه.بستنی توپی میخوام.دلم اون برنامه خرسای مهربون رو میخواد که روی شکم هر کدومشون یه شکلی بود. دلم کارتون اون دختر توت فرنگی رو میخواد. دلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: سه شنبه 16 ارديبهشت 1399 ساعت: 18:00

گاهی می بُرم از همه چی

از درس،

از زندگی

گاهی مثل الان کم میآرم

و رها می کنم هر چی که اطرافم وجود داره

خانوادم

دوستام

و تمام تلاش هایی که کردم

و میشم: "نقطه ته خط"

حالا....من

بغض کردم

بخاطر چیزی که ازش می ترسیدم

و دقیقاً همون سَرَم اومد


برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: سه شنبه 5 فروردين 1399 ساعت: 22:06

حالا که تو برایم دور تر از پاریس و برلین و سن پترزبوگی، من شب های این شهر را قدم می زنم و تمام نور های نئونی و رنگی مغازه ها غمگینم می کنند. من همان لحظه ای که از پنجره آن اتوبوس لعنتی دیدمت و نگاهت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: سه شنبه 5 فروردين 1399 ساعت: 22:06

صفحه بندی