در بحبوبه صدای شلیک موشکها دوستت دارم. - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 9:06
هر روز از تویی که فکر نکنم هیچوقت این نوشته را بخوانی دورتر میشوم. "من برایت میمُردم اما وصلهی تو نبودم". خودت خوب میدانی، تو را اندازه چشمهایم دوست داشتم و خوبتر میدانی که چقدر مردمک همین چشمه
میشنوی؟ - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 9:06
میدانی که دوستت دارم. میشنوی صدایم را هنوز یا نه؟
سال ۹۷. - تاریخ: 1398/1/13 ساعت: 23:00
سال ۹۷. دوازده روز مانده به بهار. مطلب ۲۷۲ام وبلاگام است. نوشته ۱۹۱امِ وبلاگ عنوانش سال ۹۶ بود و متناش اتفاقات ۹۶. نزدیک به یک سال گذشت؛ یکسالی که ساده نبود. شبیه سکانسهایی از یک فیلم سینمایی ۱ سا
به دست باد سپردمت.نه؟ - تاریخ: 1398/1/13 ساعت: 23:00
هر چه که به دست باد سپرده شود زیباست؛ مثل آن شال قرمز من، وقتی که دور شدنت را میدید. مثل تو، که در غروب آخرین چهارشنبه سال، میرفتی که بروی. مثل من، که هنوز وسط پیادهروی روبروی پارک لاله ایستادهام
سرفه های غمگین تر از رعد و برق. - تاریخ: 1398/1/13 ساعت: 23:00
با دست که صندلی رو هل دادی عقب و حتی برنگشتی بهم نگاه کنی و از در زدی بیرون، فهمیدم که نبودنت یعنی چی. حالا من اینجام؛ مغموم، شبیه این صندلی روبروم. به هیچ جایی تعلق ندارم و بی مفهوم شدم بدون تو. زندگ
تمام گندم زار های جهان تویی، نه؟ - تاریخ: 1398/1/13 ساعت: 23:00
تمام گندم زارای جهان تداعی گر تو بودن. بوی همه گندم زارا بعد اینکه بارون میزد ، من رو یاد تو مینداخت. باد که می پیچید توی شاخه هاشون و با یه ریتم آرومی می رقصیدن ، انگار تو موهات رو باز کرده بودی و با
گاهی آدم نمیداند با دستهایش چه کند. - تاریخ: 1398/1/13 ساعت: 23:00
در قفس دستانم، پرندگانی زندهاند که هنوز شوق پرواز دارند و من، می نویسم که در رگ هایم به پرواز درآیند و سرخوشانه، با حسِ رهایی صبح های خیلی زود، آواز بخوانند و آزاد شوند. من خواستم نویسنده شوم، تا دس
غربت همیشه غربت است. - تاریخ: 1398/1/13 ساعت: 23:00
هیچوقت انقدر علنی از رفتن ننوشته بودم. از دیگر تحمل نکردن ام. از غمی که شبیه چاقو از درون مرا میخراشد. فکر میکنم باید رفت، باید در اوج بیرحمی، به تک تک خاطراتت و آدم هایی که دو سال را گذرانده ای در
دوام بیاور! - تاریخ: 1397/12/12 ساعت: 18:23
میخواستم روی یه صندلی کنار پنجره اتوبوس بشینم و سرم رو به شیشه تکیه بدم، ولی خب همیشه خواستن ما کافی نیست؛ هیچ صندلی کنار پنجرهای خالی نبود؛ فلذا کنار یه خانم مسن نشستم. ناخودآگاه برگشتم به ۱۷ روزی
این گریههای آرام - تاریخ: 1397/12/12 ساعت: 18:23
چند روز پیش عمو رفت. خبر که رسید، دستهای بابا لرزید و من گریه میکردم، سرم گیج میرفت و پاهایم دیگر روی زمین نمیماند ولی گریه میکردم؛ بابا آمد و گفت قوی باش. نگاهش کردم. چشمهایش قرمز بود، نمیدانم
غزال تمام غزلهای عاشقانه. - تاریخ: 1397/12/12 ساعت: 18:23
غزالِ تمامِ غزلهای عاشقانهام.
من دره بنفش غروبم - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 16:52
نوزده ساله میشم؛ با همون موهای کوتاه و پذیرش بخشهای بیشتری از وجودم، از زندگی. با همون چشمها با برگهای زرد و نیلی و بنفش؛عطرهای زرد و آبی و کبود. نوزده ساله میشم و به خودم میگم: فوت کن شمعها رو
تو؛بوی درختای وسط جنگل گیسوم بودی! - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 16:52
داشت میرفت و من از بالکن بارونیِ چرمش رو میدیدم. داشت میرفت و دلم خالی شده بود، انگار با خودش زندگی رو کَند و گذاشت توو جیبِ سمت چپ لباسش و نگفت خداحافظ؛ حتی برنگشت نگاه کنه. صدای بسته شدن در حیاط
به بهانه شب غمگین تولدم - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 16:52
گذر زمان همه را دلتنگ روزهای دبیرستان کرد، ولی دونفر را برای همیشه همانجا جا گذاشت. من، و تو! نوشته بودی :" من بهترین دوستام رو سر پیچ گم کردم." دلم میخواست بپرسم کدام پیچ؟ کدام گم کردن؟ ما که هنوز هم
باید دوستت میداشتم، در عصری دیگر - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 16:52
باید در عصر دیگری دوستت میداشتم؛ در آن روزها که فروغ مینوشت: نگاه کن که غم، درون دیدهام، چگونه قطره قطره آب میشود.و من بالا را نگاه میکردم و آرام پلک میزدم که غم نداشتنات از چشمهایم نچکد. بای
تصویر آدم ها - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 16:52
دیشب سید محمد مرکبیان پستی را منتشر کرد و نوشته بود : تصویر آدمها در سرم تکه تکه شدهاند ؛ من آنها را در خودم از دست دادهام. به نوشتهاش فکر میکنم و ... چقدر خوب نوشته!
درخت امید،قوی بمان - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 16:52
یک روز از همین روزهای پیش رو، کولهپشتی ام را برمیدارم و بدون هیچ حرفی از کلاس بیرون میزنم؛ آن روزی که این اتفاق بیفتد یعنی دیگر خیلی بریدهام از خودم، از آدمها.اندوههای زیادی تلنبار شده.اشکهای زی
خانواده من - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 16:52
داشتم فکر میکردم قبولی من در شهری دور از خانوادهام ، هر چه که برایم نداشته باشد ، یک چیز را خوب به من فهماند؛ اینکه چقدر دوستشان دارم. یاد گرفتم که کنارشان باشم و همه لحظات را نگاهشان کنم. یاد گرفتم
انتخاب هایم و شکلات ها! - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 16:52
از دیشب سردرد شدیدی گرفتهام؛ سردردی مزمن، عذاب آور، سردردی که به چشم هایم می زند، به دندان هایم، به تمام بدنم، به احساساتم؛ آدمی نبوده ام که از این مدل سردردهای شدید داشته باشم، آدمی شده ام که سردرده
ناشناس عزیز! - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 16:52
یک نفر آمده و برایم نوشته است: بزرگ شدن ات از نوشته هایت پیداست.واضح و روشن داری بزرگ و بزرگ و بزرگتر می شوی. راستش هیچ حسی ندارم،نمیدانم باید خوشحال باشم که بزرگ می شوم یا ناراحت.نمیدانم باید از اینک