متلاشی - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 16:52
سه ترم گذشت. تصویرها در سرم متلاشی میشوند. زمان از دست ام رفته. احساسات عجیبی دارم و خودم را هیچ جوره نمیشناسم.
دلم دشت آهوها ! - تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:46
طوفان بودم. وقتی خودم ، خودم را ویران میکردم. وقتی فکر میکردم این حال دیگر خوب بشو نیست. یادم هست هنوز ؛ تمام عصر را گریه کردم و حسِ حرف زدن با هیچکس را نداشتم. شبش توی حیاط خوابگاه برای پدرم صدایم
سکوت غمبار امروز صبح.لوکیشن: خوابگاه - تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:46
تمام خندههایمان را از گوشه کنار خوابگاه جمع کردم و توی چمدان چیدم. تمام خوشحالیها را ، غمها را ، تمام یخمک های بنفش و صورتیمان را. امروز صبح ، هر آنچه را که نُه ماه زندگیم را ساخته بودند جمع کردم.
نگرانیهای اشتباه ساجده - تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:46
من آدم نگرانی های اشتباه بودم. در دلم ترسهایی داشتم که هیچوقت اتفاق نیفتاد . ساعتها ، روزها، غمگینِ صفحهای خالی بودم که افکار اشتباهم هرگز پرش نکرد! خالی ماند . بدون وقوعِ هر چه که مرا آزار داد. ا
خاطرات نفس میکشند ۲ - تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:46
صدامون از گرمای قم. از فیزیک و سختیاش. از گِلبازی نصفه شبی. از هندونهی خنک . از ژنتیک.۱۶جلسه کامل. از کارتینگ . از دنیای کتاب صفاییه.از تولدا . از کافه برمودا.از کافه مونه.از کافه بارون و تولد فرزان
دستهایت را دارم هنوز! - تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:46
دستهایت را میگیرم، در فصل رسیدن انگورها. در فصل عطرِ زردآلوها. دستهایت را میگیرم که با هم گرمای تابستان را، بیمحابا تابیدن آفتاب ظهر را، کوچههای پر از پیچک شهر را رد کنیم. دستهایت را روی میزه
آدمی که نمینوشت - تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:46
این قابلیت جدید اینستاگرام(پرسش و پاسخ) جالبه ، باعث میشه آدما با هم حرف بزنن. هر چند دیگه خیلیامون حال و حوصله حرف زدن نداریم. یکی از سید پرسیده بود :نویسنده نمیشدی چه میکردی مرکبیان ؟ سید قشنگترین و در عین حال غمانگیزترین جواب رو داده بود. نوشته بود:"آدمی که نمینوشت" آدمی که نمینوشت...
چُم - تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:46
حوصله ندارم. نه حوصله حرف زدن نه چت کردن. حوصله خودمم ندارم حتی. به محض پیام اومدن توی اینستا یا تلگرام Off میشم ، مگه اینکه شخص خاصی باشه که بخوام باهاش حرف بزنم و یکی دو نفر هم نیستن بیشتر. آهنگای
نگاهت میکنم ؛ عمیق . - تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:46
پرواز داشتی،امروز ؛پرواز شماره ۸۷۴ .از یک ماه پیش، دو ماه ، یا شاید هم از همان اول میدانستم. یک پلک زدن کافی بود تا اشکهایم جاری شوند و دلات بلرزد و نروی. پلک نزدم ؛ نگاهت کردم ، عمیق. پرواز داشتی
یه جور نگاه کنیم که اشکت در نیاد! - تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:46
نمیدانی ، نمیدانی چهقدر غمگینام وقتی بلند گریه میکنم . وقتی در طول روز سه بار یا شاید هم چهار بار به هقهق میرسم و آرام نمیشوم. نمیدانی مثل لیوانهای مورد علاقهی مامان چقدر شکننده شدهام ، چقد
سالیان بعد؛ تو برف بودی! - تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 17:46
شاید سالها بعد،در یک صبحِ جمعه زمستانی،که آفتاب میتابد و برفهای شب قبل را آب میکند؛ و من صورتم از سرما سرخ شده ، شالگردنم را تا زیر چشمهایم بالا میکشم و به حرف سیما،همسایه کناریمان فکر میکنم ک
چی شد که اینطوری شد؟! - تاریخ: 1397/3/15 ساعت: 9:33
میگم چرا اینطوری شد؟! میگه خیلی چیزا یه طوری شد که نباید میشد ، این که دیگه جای خود دارد... راست میگه!
گذر زمان - تاریخ: 1397/3/15 ساعت: 9:33
یک ربع مانده به ٢ نصفه شب . آخرین شب خوابگاه در ترم ٢ . گذر زمان . غم تمام شدن هر چند موقت . ٢ ترم گذشت... همین. +چند لحظه بعد از ناپدید شدن سایهها نوشت.
من داستانِ همه دستهای جهان! - تاریخ: 1397/3/15 ساعت: 9:33
من دختر کوچولوی لبهی تمام جدولها هستم که راه میرود و خسته نمیشود که نمیشود. من گاهی پرندهای میشوم که با ذهنش پرواز میکند و سیر نمیشود از اوج گرفتن. من تالاپ تلوپ پریدهام در چالههای پر از اب باران و هیچوقت نگران کثیف شدن لباسهایم نبودم. احترام گذاشتهام به خط بین موزاییکهای سنگفرشها و با احتیاط ردشان ...
بهار است هنوز ! - تاریخ: 1397/3/15 ساعت: 9:33
بهار است هنوز و من موهای کوتاهام را روی پیشانیام میریزم و با دست آنها را مرتب میکنم.باد میآید و موهایم را ، دلم را بهم میریزد . پارسال و سالهای قبلش وقتی هوا اینطور آشوب میشد، وقتی آشوب بودم بلند بلند در خیابان ، در کوچه فروغ میخواندم" در کوچه باد میاید، این ابتدای ویرانیست" ولی نبود ! باران میزد و ...
گندمزاری شدهام! - تاریخ: 1397/3/15 ساعت: 9:33
نمیآیی و در چشمهایم گندمزاری آتش میگیرد ؛ خاموش نمیشود ، اشک میشود . آرام نمیگیرد ، درد میشود . میشوم غمِ گندمزاری از دست رفته در کنار جادهای متروک در ظهر آن سال، نیمههای تابستان !
اینجا همه چیز بر باد است ! - تاریخ: 1397/3/15 ساعت: 9:33
من هیچوقت آدمِ سیاسی نبودم! حتی اونموقع که مهسا و نازنین و مبینا و زینب بحث میکردن که روحانی و اصلاح طلبا بهترن یا رییسی و اصولگراها هیچوقت هیچ نظری نداشتم. من حتی 29 اردیبهشت 96 هم حق رای نداشتم ؛ اما اگر هم داشتم فکر نمیکنم رای میدادم! هیچی حالیم نیست از سیاست و جناح بازی و هیچ ادعایی هم ندارم و ن...
آدم های زندگیِ من. - تاریخ: 1397/3/15 ساعت: 9:33
دیشب که حالم خراب شد ،یکی دو ساعت لایو سپ رو دیدم و کلی خندوند منو ،مثل همیشه،طوری که غمها پرید. یلدا بود .حرف زدیم با هم ، دو ساعت یا سه ساعت .یادمه ساعتو نگاه کردم ، 4:30 بود و من حالم خوب بود .حال دو ساعت قبلش رو نداشتم. بهش گفتم یلدا ؟ تو رو نداشتم چی میشد؟ در نهایتم با صحبتاش به این نتیجه رسیدی...
آدم فضایی آبیِ من. - تاریخ: 1397/3/15 ساعت: 9:33
ساعت ۴ صبح است. آمدم بنویسم من دلم میخواست تو را بسیار بنویسم ، تو را بسیار بخوانم . تو را بسیار بدانم. آمدم خیلی چیزها را بنویسم اما روزی که تمام بلوار کشاورز را رکاب زدیم خودت میخوانی اینها را از چشمهایم. به قول یکی ؛ آدم فضاییِ آبی و کوچک من ؛ دیروز روز جهانی دوچرخه سواری بود و من دلتنگ آن دوچرخه...
ذهنِ مثبتبین من ! - تاریخ: 1397/3/15 ساعت: 9:33
داشتم چتهای چند ماه پیش رو با نکی میخوندم . چقدررر غر زده بودم . چقدر نالیده بودم از غذای سلف ، از قم ، از کلاس ، از درسها ، از استادا ، از جوِ کلاس و دانشکده ! چقدر از ساختمون وحشتناک اون روزای دانشکدمون براش گفتم! چقدر بهش گفته بودم بنظرت بیام داروی تهران ؟! چقدر به سرم زد انصراف بدم . چقدر براش ن...